اخبار انجمن دوستی

برای درختی که می شناختمش


 

برای درختی که می شناختمش

------------------------------

 

می خواستم چیزی بسرایم برایش  مثلا شعر

می خواستم چیزی بنویسم برایش مثلا نثر

شرحی ندارد این فرود

هزارخاطره بود که افتاد

هزار هزار دل بود که دیگر نیست

نقش دل هزار هزار عاشق مرده

ازهزاران هزارسال پیش

سواری شاید از اهواز یا تبریز یا شیراز

در رکاب دارا یا بهرام یا کوروش

شاید  دیده بود هجوم مغول یا عرب یا سکندر را

یا یکی از آن سرباز ها شاید

 به یادگار نوشته بود حرفی و رفته بود

یکی از همان ها که به قصد جان ما آمده بود یک وقت

او نیز شاید عاشق بود

آن وقت ها که جوانتر بود و رعنا تر

دیده بود حتما یک یک آنها را

و چه صبوری کرده بود

 وقتی نام معشوقی را بر پهلویش

 حک کرده بودند به تیزی نوک شمشیر یا نیزه یا دشنه ای

راستی خودش عاشق شده بود یک روزی

در برش این درخت پیر بسیار جوان است هنوز

پیرانه سر به گمانم چه شادی ها کرده بود از بالیدنش

همین دویست سال پیش بود

درست اول نووز که باز دلش لرزید

از بامدادان شاید شیون او بود

یا زوزه ی دژخیم اره ای

که خواب تمام شهر را به ناگاه درربود

پیش از طلوع بود

پیش از آن که کسی دم زند

یا شعاعی از خورشید در گوشه ای از شهر سر زند

نمی دانم مرا به خاطر داشت یا نه؟

تمام عاشقان دوره ی شوروی را به نام می شناخت

حرف هایی حتی به فارسی هنوز بود

لاهوتی را به یقین  و بازار  را و لایق را

نوروز پیش از جنگ خوب ایستاده بودم به تماشایش

نگاهم کرده بود و باور نداشت

هر بار به بهانه ای راهم را کج کنم به دیدارش

یکبار هم با نسا آمده بودیم شاعر بود و پر شور

افسوس او نیز رفته است

. ترسیده ترسیده گفته بودم می ترسم از نگاه بی رحم اره ها و تیشه ها

وقتی خبر شدم که به ناگاه آسمان شهر

به یکباره شد تهی

از تاریخ از سبزی از بودن از عشق

پایم نمی کشید به رفتن  و چشمم به دیدنش

حتی در جرات تبر نبود کشتنش

از بس بزرگ بود

مثله اش کردند

وقتی رسیدم دیگر مرده بود

تنها ستبری او بود و حقارت جلاد

ندانستم به چه جرمی انداختندش

شاید ایستادن

شاید عاشقی

برای درختی که می شناختمش

------------------------------

 

می خواستم چیزی بسرایم برایش  مثلا شعر

می خواستم چیزی بنویسم برایش مثلا نثر

شرحی ندارد این فرود

هزار خاطره بود که افتاد

هزار هزار دل بود که دیگر نیست

نقش دل هزار هزار عاشق مرده

از هزاران هزار سال پیش

سواری شاید از اهواز یا تبریز یا شیراز

در رکاب دارا یا بهرام یا کوروش

شاید  دیده بود هجوم مغول یا عرب یا سکندر را

یا یکی از آن سرباز ها شاید

 به یادگار نوشته بود حرفی و رفته بود

یکی از همان ها که به قصد جان ما آمده بود یک وقت

او نیز شاید عاشق بود

آن وقت ها که جوانتر بود و رعنا تر

دیده بود حتما یک یک آنها را

و چه صبوری کرده بود

 وقتی نام معشوقی را بر پهلویش

 حک کرده بودند به تیزی نوک شمشیر یا نیزه یا دشنه ای

راستی خودش عاشق شده بود یک روزی

در برش این درخت پیر بسیار جوان است هنوز

پیرانه سر به گمانم چه شادی ها کرده بود از بالیدنش

همین دویست سال پیش بود

درست اول نووز که باز دلش لرزید

از بامدادان شاید شیون او بود

یا زوزه ی دژخیم اره ای

که خواب تمام شهر را به ناگاه درربود

پیش از طلوع بود

پیش از آن که کسی دم زند

یا شعاعی از خورشید در گوشه ای از شهر سر زند

نمی دانم مرا به خاطر داشت یا نه؟

تمام عاشقان دوره ی شوروی را به نام می شناخت

حرف هایی حتی به فارسی هنوز بود

لاهوتی را به یقین  و بازار  را و لایق را

نوروز پیش از جنگ خوب ایستاده بودم به تماشایش

نگاهم کرده بود و باور نداشت

هر بار به بهانه ای راهم را کج کنم به دیدارش

یکبار هم با نسا آمده بودیم شاعر بود و پر شور

افسوس او نیز رفته است

. ترسیده ترسیده گفته بودم می ترسم از نگاه بی رحم اره ها و تیشه ها

وقتی خبر شدم که به ناگاه آسمان شهر

به یکباره شد تهی

از تاریخ از سبزی از بودن از عشق

پایم نمی کشید به رفتن  و چشمم به دیدنش

حتی در جرات تبر نبود کشتنش

از بس بزرگ بود

مثله اش کردند

وقتی رسیدم دیگر مرده بود

تنها ستبری او بود و حقارت جلاد

ندانستم به چه جرمی انداختندش

شاید ایستادن

شاید عاشقی

 

( شهاب الدین فرخ یار)

ارسال نظر جدید