اخبار انجمن دوستی

گفت‌وگو با پروفسور صفر عبدالله در هفته‌نامۀ نگاه


گفت‌وگو با پروفسور صفر عبدالله در هفته‌نامۀ نگاه
 
اشاره: پروفسور صفر عبدالله، از فرهنگیان شناخته‌شدۀ تاجیک و ساکن قزاقستان است که علاوه بر تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه آبلای‌خان شهر آلماتی در قزاقستان، مدیریت بخش ایران‌شناسی این دانشگاه و سردبیری مجلۀ ایران‌نامه را نیز بر عهده دارد و پژوهش‌های متعددی را در حوزۀ فرهنگ و تمدن ایرانی به انجام رسانده است. فرهنگ فارسی روسی از مهم‌ترین آثار وی به شمار می‌آید. دانشگاه آبلای‌خان قزاقستان به مناسبت شصتمین سال تولد این استاد گران‌قدر همایش بین‌المللی «ایران‌شناسی و مسائل زبان و ادبیات فارسی» را در روزهای نوزدهم و بیستم فروردین‌ماه 1394 برگزار خواهد کرد. آنچه در ادامه آمده، گفت‌وگویی است که هفته‌نامۀ نگاه (تاجیکستان) با این شخصیت فرهنگی در باب مسائل زبان فارسی به انجام رسانده است. 
 
ــ استاد، در آغاز صحبت شصت سال کمالات را برایتان مبارک‌باد می‌گویم.
    ــ سپاسگزارم! واقعاً وقت زود می‌گذرد. به قول صائب «عمر چون باد بهاری دامن‌افشان بگذرد». کاری نمی‌شد کرد، ولی خدای را سپاس که هستیم و اندیشه می‌کنیم، تلاش می‌کنیم که سزاوار زندگی کنیم. سپاسگزارم از مسئولین هفته‌نامۀ وزین نگاه که مدتی است به اقدام خوبی شروع کرده و شماره‌های ویژه‌ای را به احترام خدمات صادقانۀ فرزندان بزرگ ملّت، مؤمن قناعت، بهمنیار و فرزانه اختصاص دادند و برای فرهنگیان ما منّت گذاشتند. بسیار سپاسگزارم از برادر گرامی آقای سیم‌الدّین دوست‌اف و مثل شما یاران خوبشان.
    ــ می‌گویند در جوانی خیلی کتاب‌خوان بودید.
    ــ آری، در زمان تحصیل ما در مکتب (مدرسه) کتاب و کتابخانه جایگاه خاصی داشت. حتی در روستا‌ها می‌دیدیم که همه کتاب می‌خواندند. خیلی کسان را می‌دانم که به روزنامه و مجلۀ صدای شرق اشتراک داشتند و سرتاپای آن را می‌خواندند. در مدرسه‌ای هم که من تحصیل می‌کردم کتابخانه‌ای بود؛ اتاق بزرگی با رف‌های پر از کتاب، و طبیعی است که آن سال‌ها من فقط به زبان تاجیکی (فارسی) کتاب می‌خواندم. انتشاراتی بود با نام «عرفان» که هرچه همان چاپ می‌کرد و دسترسمان می‌شد، می‌خواندیم. ولی کمی بعد‌تر انتشارات «معارف»، باز کمی بعد‌تر «ادیب» و غیره تأسیس یافتند و بیشتر به کتاب‌هایی رغبت داشتیم که در آن سخن از سرنوشت این یا آن شخص بود. مثلاً آدینۀ استاد عینی یا صبح جوانی مای استاد اُلُغ‌زاده و امثال این‌ها. همۀ آثار استاد عینی را من در سال‌های تحصیل در مدرسه خوانده بودم. البته منظورم داستان‌های استاد است. آثار علمی و مقالاتشان را سال‌های دانشجویی می‌خواندیم و بعد‌ها نیز من بار‌ها به مطالعۀ برخی از آثار استاد برگشتم. بسیاری از کتاب‌های استادان الغ‌زاده، جلال اکرامی، رحیم جلیل، پولاد تالیس، فضل‌الدّین محمدیف، آثار همان سال‌ها نوشتۀ ساربان، کوهزاد،ستّار ترسون و غیره را سال‌های دانش‌آموزی و دانشجویی خوانده بودیم. من در ایام تحصیل در مدرسه همۀ داستان‌های ترسون‌زاده، برخی داستان‌های میرشکر و اشعار بعضی شاعران دیگرمان را کاملاً از یاد کرده بودم.
    یادم می‌آید که پدرم بار‌ها با تعجب از من سؤال می‌کردند که چه از یاد می‌کنم، می‌گفتم فلان داستان استاد میرزا ترسون‌زاده را. لبخند می‌زدند و باری از من پرسیدند که چه می‌خوانم. وقتی من گفتم لینین در پامیرخندیدند و گفتند: بگوی که لینین در پامیر چه کار می‌کند، و اضافه می‌کردند: آیا معلّمت خواجه حافظ را هم بخوان می‌گوید؟ آ چرا حافظ نمی‌خوانی، سعدی نمی‌خوانی؟
    البته آن زمان فکر می‌کردم پدر کشاورز من از کجا دانند که این استادانی که من می‌خوانم و همۀ جایزه‌ها را دریافت کرده‌اند کجا و آن شاعران «قدیمی» که در جامعۀ «سراسر بی‌سواد» (طبق تبلیغات آن زمان!) فئودالی می‌زیستند، کجا هستند؟! بعد‌ها فهمیدم که حرف‌های پدرم تا کجا معنی ژرف داشته‌اند. آن زمان هرچه از ادبیات کلاسیک به خط سریلیک برگردان شده و چاپ می‌شد نیز می‌خواندم. خیلی زیاد تحت تأثیر داستان‌هایسمک عیّار و چهار درویش بودم. یادم هست سرگذشت خواجۀ سگ‌پرست را بار‌ها و گشته و برگشته می‌خواندم و بسیار تأثیرگذار بود. شب‌ها که من نشسته کتاب می‌خواندم، مادر عزیزم، خدا رحمتشان کند، می‌گفتند: «بَچیم! آخیر شما چشماتانه از خواندن خیره می‌کنید!» با آثار برخی از نویسنده‌های جهان نیز من نخست در ترجمه‌های تاجیکی آشنا شدم.
    دورۀ دانشجویی ما دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه دولتی تاجیکستان از بهترین مراکز علم‌آموزی منطقه بود. همیشه همایش‌های ادبی، علمی، ملاقات‌ها با بزرگان کشور در آنجا برگزار می‌شد. ما در دانشگاه برای کتابخوانی مسابقه‌های غیررسمی داشتیم و می‌خواستیم بدانیم چه کسی بیشتر کتاب می‌خواند. بهترین استادان به ما درس می‌دادند، استاد بزرگوار شریف‌جان حسین‌زاده، استادان داداجان تاجیف، واحد اسراری، عبدالنّبی ستّار‌زاده، طالب خسکش‌اف، خدایی شریف‌اف، سعدانشاه عمران‌اف، سبحان امیرقلف، رحیم مسلمانیان، بحرالدّین کمال‌الدّین‌‌اف، ناظرجان عرب‌زاده، مکرّمه قاسم‌آوا، مردان محمّدیف، اردشیر کریم‌اف و غیره که نه تنها از بهترین بهترین‌های دانشگاه بودند، بلکه در سراسر کشور از استادان بهترین محسوب می شدند. ازاین‌جهت من خوشبخت بودم که شاگرد این استادان بودم و همیشه سپاسگزار از ایشان و از سرنوشت خواهم بود. اینجا من زبان روسی و عربی آموختم. اینجا و با یاری همین استادان من سر مسائل فراز و فرود زبان و ادبیات فارسی اندیشدن را یاد گرفتم. اینجا د‌یگر من آهسته‌آهسته تفاوت ادبیات سره را از ناسره یاد گرفتم. بعد افتخار شاگردی استاد محمّدجان شکوری را یافتم و مدتی در پژوهشگاه زبان و ادبیات رودکی آکادیمی علوم فعالیت کردم و در اینجا نیز با استاد محمّدجان شکوری، رسول هادی‌زاده، انصار افصح‌اف، صدری سعدیف، رجب امان‌اف، شراف‌الدّین رستم‌اف، ولی صمد، یوسف اکبر‌زاده، رزّاق غفّار‌اف، خورشیده آتخاناوا و دیگران همکاری‌ها داشته و از ایشان خیلی چیز‌ها را آموخته‌ام.
    بعد دورۀ آموزشی و اسپرنتوره (دانشکدۀ تحصیلات تکمیلی) در پژوهشگاه ادبیات جهان در مسکو دورۀ بسیار مهم فراگیری دانش‌های تئوری ادبیات بود. در همۀ این دوران من خوانندۀ ادبیات بودم و تا کنون از خواندن کتاب‌های خوب خسته نشده‌ام. هنوز دانشجو هستم و شعارم «ز گهواره تا گور دانش بجوی» است. همیشه احساس میکنم که آنچه من می‌دانم بسیار ناچیز است، در قیاس آن چیزی که باید بدانم. از دوستان دوران جوانی‌ام از همه بیشتر بهمنیار کتاب‌خوان بود، شادروان رحمان آستان نیز بسیار می‌خواند و از بچه‌هایی که بعد ما آمدند، قادر رستم بسیار مطالعه می‌کند.
    ــ راه کتابخانه را چه کسی برایتان نشان داده بود؟
    ــ بی‌تردید کتاب نردبان مطمئن است که انسان را از پلّه‌ها به بالا می‌برد و به سوی کمالات معنوی هدایت می‌نماید. کسی آن‌چنان که می‌گویید، مخصوص کتاب‌خوانی را برایم یاد نداده است و راه کتابخانه را نیز، ولی از زمانی که خود را می‌شناسم نیاز شدیدی برای کتاب‌خوانی احساس می‌کردم و می‌کنم. سوار اسب به کتابخانۀ رودکی در پنجرود، که چهار ـ پنج کیلومتر از زادگاه من دور‌تر بود، می‌رفتم و کتاب‌های مورد علاقه‌ام را می‌گرفتم و می‌بردم و پس از خواندن بازمی‌گرداندم. همسر اکای (برادر) سلطان راننده، که بسیار انسان شریف و از دوستان دیرین من هستند، آنجا کتابدار بود. یا با اتوبوس به کتابخانۀ شهر پنجیکت می‌رفتم که کتاب بگیرم. چون آن زمان من تقریباً همۀ کتاب‌هایی را که در کتابخانۀ مکتب ما و زادگاهم بود خوانده بودم. کتابدار مکتب که از خویشان من بودند، روانشان شاد باد، بابا حق‌بردیف، مرا «کِرم کتاب» لقب داده بودند و باری شک کردند که من یک کتاب جلدفربه (قطور) را که دو روز پیش گرفته بودم، خوانده تمام کرده باشم. گفتند:تو همین را خواندی؟ گفتم: آری، خواندم. معلّم ادبیاتمان، نجم‌الدّین بحرالدّین‌اف را خواستند که از من امتحان بگیرد که من درواقع خوانده‌ام یا نه! او برابر آنکه مرا دید گفت: این بچه ا‌گر خواندم گفته باشد، پس خوانده است. از دو جهت! اوّل اینکه دروغ نمی‌گوید، دوم اینکه بسیار می‌خواند. من راستی از این تعریف معلّمم بالیدم، ولی در اصل من از همۀ کسانی که نام بردم و از بسیار استادانی که نام نبردم آموخته‌ام و پیش از همه از خود استادان سخن که دانش آموختن را القا می‌کرده‌اند.
    ــ دکترِ امروز و جوان دیروز را چه انگیزه‌ای به پی‌راهۀ علم ببرد؟
     ــ ا‌گر منظورتان از سؤال این باشد که چگونه من کار پژوهشی را انتخاب کردم، پاسخ این است که عشق مرا به این راه هدایت کرد. عاشق شعر پارسی بودم و خواستم بیشتر مطالعه کنم و چیزی یاد بگیرم. تا کجا موفق هستم، نمی‌دانم! ولی در این راه نیز من هنوز در آغاز کارم. استاد دمتری لیخاچوف، فرهنگ‌شناس و دانشمند معروف روسی، باری گفته بود که ادبیات‌شناس واقعی تا شصت‌سالگی بعید است که در علم سخن تازه بگوید. باید بسیار بخواند، هم ادبیات ملّی و هم ادبیات جهان را و هم کتاب‌های فراوان نظری و هم فلسفه و تاریخ را، خلاصه برای خود را آماده کردن به کار جدّی پژوهشی باید سال‌ها مطالعه کرد و آموخت. من آن‌هایی را که یک کتاب نخوانده، چند کتاب می‌نویسند، عالِم نمی دانم. کسانی را می‌شناسم که دربارۀ این یا آن اثر کتاب نوشته‌اند، ولی از نوشته‌شان احساس می‌کنم که اثر مورد پژوهششان را چنان‌که می‌باید مطالعه نکرده‌اند. عالِمی هرگز دریافت عنوانِ علمی نیست، بالا‌تر از این حرف‌هاست. من امیدوارم که حرف‌های خودم را بگویم.
    می‌خواهم بگویم که کتاب خوب همچون خورشید فضای زندگی ما را روشن می‌کند و نور و شور و گرمایی می‌بخشد. کتاب‌های خوب ما را به سوی کتابخانه‌ها می‌کشند. از سال 1972 تا1979 بیشتر روز‌های عمر من در کتابخانۀ فردوسی در شهر دوشنبه و سال‌های 1979 تا 1991 در کتابخانۀ لنین مسکو و بیست سال آخر در کتابخانه ملّی قزاقستان سپری شده است. همچنین کاوش‌هایی در کتابخانه‌های تهران، قم، مشهد و غیره.
    ــ اوّلین پژوهشتان را یاد دارید؟چه کسی بود رهنمای اوّلین شما؟ و ضمناً از استادان نخستینتان یاد کنید؟
    ــ اوّلین کاری که در دورۀ دانشجویی انجام دادم یک سخنرانی در جلسۀ علمی دانشجویان بود که استاد رهنمایم مرد فاضل و دانشمند فقید، طالب خسکش‌اف بود که آن سال‌ها او مدیر (ناظم) گروه ما و من دانشجوی سال دوم بودم. نام سخنرانی شاگردانۀ من «مکان پیدایش زبان دری» بود. استادانم مرا تشویق کردند و احسنت هم گفتند، اما حالا خوب می‌دانم که هیچ حرف تازه‌ای نگفته‌ام و هرچه گفتم بر اساس گفته‌های دیگران بود.
    از سال سوم دانشگاه از استاد حسین‌زاده موضوع گرفتم که بعد آن به پایان‌نامۀ دانشگاهی من تبدیل شد. راستی برای دانشجوی همان سال‌ها کار بدی نبود و پیش از دفاع در مطبوعات دو سه مطلب چاپ کرده بودم و استاد خالق میرزا‌زاده، که رئیس کمیسیون امتحانات دولتی بودند، پیشنهاد کردند با کمی تکمیل، این کار را برای دفاع به‌عنوان رساله نامزدی پیشنهاد کنیم. استاد عزیزم شریف‌جان حسین‌زاده همان روز بسیار خوشحال بودند و اوّلین بار دست روی شانه‌ام گذاشتند و گفتند:پسرم، تو از آنکه من گا‌هاً سخت می‌گیرم (سختگیری می‌کنم) نرنج! من به فایدۀ خودت حرف می‌زنم. هیچ‌گاه این لحظه را فراموش نمی‌کنم. ولی پس از مدتی مدیر کتابخانۀ دانشکده، امان میرزا صالح‌‌اف، با حال پریشان به خوابگاهمان آمد و خبر داد که استاد (حسین‌زاده) ا‌گر بفهمد مرا می‌کُشد، دیپلم (دانشنامه) تو را از کتابخانه دزدیده‌اند. زود نسخه دیگرش را بده، من خودم از آن یک نسخۀ دیگر می‌گیرم و بعد برمی‌گردانم. همین طور شروع شد.
    بعد چند سال هر چیزی می‌نوشتم از مصلحت‌های استادم محمّدجان شکوری بود و دیگر ادامۀ دانش‌آموزی در مسکو و استادان بزرگی در پژوهشگاه ادبیات جهان و آهسته‌آهسته تلاش‌های مستقیم برای فراگیری دانش‌های لازم.
    ــ مشکل‌ترین روز در حیات شما؟
    ــ در زندگی شخصی من روز‌های خوش و ناخوش زیاد بوده است، ولی برخی روز‌ها و حوادث از سر آدم می‌گذرد که داغ آن در دلتان برای همیشه باقی می‌نهد. شاید سنگین‌ترین روز برایم 27 آگوست سال 1987 بود که من آن را نمی‌خواهم شرح دهم. در این روز حادثه‌ای رخ داد که مقصر من بودم و با ضعف من کاری شد که هرگز باید چنین نمی‌شد، و من از آن روز تا کنون افسوس می‌خورم. همچنین روز‌های ننگین جنگ برادر‌کشی در کشور ما و به‌ویژه کشته شدن روشن‌فکران کشور. به محض شنیدن هر خبر شوم من یک بار می‌مردم. و روز‌هایی که مادرم و خواهرانم و پسرعموی سی‌ساله‌ام را از دست دادم. روزی که خبر مرگ نابهنگام استاد لایق را شنیدم و خبر تکان‌دهندۀ بیماری برادر عزیزم و دوست جانی‌ام عبدالمنّان نصرالدّین را. این‌ها روز‌های سختی بودند.
    ــ شما را در کشور به‌عنوان عالم خوب و دانشمند ورزیده می‌شناسند، ولی وقت‌های آخر در فضای مجازی اینترنت شعر‌های خود را می‌کارید و به حدّی که هر روز اکنون از شما شعر و رباعی و غزلی می‌ریزد که باعث استقبال کاربران قرار می‌گیرد. اخیراً به شعر‌نویسی شروع کرده‌اید یا قبلاً هم می‌نوشتید؟
    ــ من شاید مثل هر فارسی‌زبان، از کودکی به شعر و ادب دلبستگی داشتم؛ چون زبان ما زبان شعر است، زبانی است که توانایی بیان همه‌گونه نکات دقیق و خیال‌پردازی‌های عمیق را دارد. زبان ما بسیار سوده و ساده، نغز و نازک، با زنگ و آهنگ دلاویز و موسیقی گوش‌نواز برای شعر گفتن، از هر زبان د‌یگری در جهان امکانات بیشتر دارد. این زبان که مایه‌ور‌ترین و نغز‌ترین سامانۀ شعر جهان را در خود پدید آورده است و در آفریدن شاهکار‌های جاویدانۀ ادبی به کار آمده است، ا‌گر آن را خوب فرابگیرید، می‌بینید که هر سخن عادی را نیز می‌توان به نظم درآورد. گذشته از این، این زبان به نظر من سِحر دارد و اینجا ا‌گر امکان بود من دربارۀ سِحر کلام استاد رودکی، حکیم فردوسی، حکیم عمر خیّام، مولوی صحبت می‌کردم. می‌خواهم بگویم که ا‌گر شما به مطالعۀ شعر این بزرگان بپردازید امکان ندارد که اشعار این بزرگان شما را به سوی خود نکشد و تحت تأثیر جادویی کلام ایشان، ناخودآگاه، شما نیز بیتی، قطعه‌ای، رباعی‌ای نسرایید. البته من به شاعری خودم شک دارم و باور ندارم که بعد این‌همه شعر بزرگ زبان پارسی شعر بسیاری از ما را هم بخوانند.
    در دوران دانشجویی مدتی تحت تأثیر اشعار استاد لایق و بازار صابر و کمی بعد‌تر تحت تأثیر شدید داستان‌های استاد مؤمن قناعت بودم و در تقلید از ایشان شعرگونه‌هایی می‌گفتم، ولی به کسی نشان نمی‌دادم. ولی یک حادثۀ عجیبی در روزگار من رخ داد که مرا نسبت به شعرگویی دلسرد کرد و سال‌های طولانی از این کار دست کشیدم. یادداشت‌های آنا آخماتووا، شاعر بزرگ روس را می‌خواندم و به جایی رسیدم که مرا تکان داد. او می‌گوید شاعری (ا‌گر خطا نکنم بندیکت لیوشتس Benedikt Livshits) به من گفت که آلکساندر بلوک برای شاعر شدن من مانع ایجاد می‌کند. وقتی من این حرف او را به بلوک گفتم هیچ تعجب نکرد و بسیار با جدّیت گفت: «من او را می‌فهمم. لئون تولستوی مانع ایجاد می‌کند که من شعر بنویسم». راستی وقتی این را خواندم چنان به فکر فرورفتم که نمی‌دانم چگونه همان حالت را تصوّر بکنم. ببینید،شاعری با آن بزرگی و جاودانگی، آلکساندر بلوک، چه می‌فرماید: «من می فهمم و لئون تولستوی مانع نوشتن من می‌شود!»
    شما تصوّر کنید برای من پارسی‌زبان ــ که هنوز خوشبختانه زبان فردوسی و مولانا و سعدی و حافظ و نظامی و صائب زبان ما و شماست ــ اندیشۀ اینکه با این شاعران خود را قیاس می‌کنیم، شعر گفتن بسیار بار سنگینی است. بعد از این کاملاً از این سودا دست کشیدم. چندی پیش باز به یاد جوانی افتادم و برخی از یاد‌های تلخ و شیرین جوانی مرا برانگیخت که دوباره بعضی از نهفته‌های درونی خویش را در قالبی بیرون کنم، ولی شعر گفتن ادبیات‌شناسان ما یک امر غیرطبیعی نیست. هرچند من به شاعری خود چندان اطمینان ندارم، ولی اغلب استادانی که به پژوهش ادبیات ما مشغول هستند شعر هم گفته‌اند.برخی موفق هم بوده‌اند و برخی ناموفق! از استاد فروزانفر،سعید نفیسی،استاد شفیعی کدکنی،سیروس شمیسا، استاد فریدون جنیدی، ضیاء موحّد و ده‌ها تن د‌یگر را می‌دانیم که همه در کنار پژوهش‌هایشان شعر هم گفته‌اند.استاد شفیعی کدکنی در برابر ادبیات‌شناس بزرگ بودن، شاعر بزرگ هم هست. ولی استاد بی‌نظیر بدیع‌الزّمان فروزانفر، هرچند دیوان اشعار دارد،در شاعری چندان موفق نبود. خلاصه، من هم که گاهی مشق شعر و گا‌هاً داستان هم می‌نویسم، معلوم نیست تا کجا موفق خواهم بود، ولی احساس می‌کنم که آنچه باید بگویم، در قالبی باید بیان کنم.
    ــ میان تحقیقات علمی و شاعری فاصله زیاد است؟
    ــ در مقایسۀ علم و ادبیات که ‌بخش مهمی از هنر است بسیار گفته‌اند. هدف ادبیات به نظر من بیشتر اثر گذاشتن بر احساس انسان‌ها توسط کلام زیبا و تربیت معنوی ایشان است. احساسی که خود هنرمند، شاعر یا نویسنده آن را آزموده و تجربه کرده است، لیکن تلاش فکری خواننده یا شنونده برای فرضیۀ حس کنجکاوی بیدار‌شدۀ خویش، یا برای به دست آوردن اطلاع جدیدی که باید از اثر نویسنده به دست آورد، یا کوششی که برای درک معنای اثر می‌کند روانه می‌شود و هدف همۀ این تلاش‌ها جلب توجه مخاطب است؛ درحالی‌که هدف علم پیدا کردن شرح و یا تفسیر رضایت‌بخش برای پدیده‌هایی که محتاج تفسیر هستند، روانه شده است. این حرفی است که خیلی‌ها گفته‌اند و در این مورد تقریباً اتفاق نظر وجود دارد. بنابراین علم عبارت است از مجموعه نکات و مطالبی که پی هم آمده و دریافتن هر نکته مستلزم آموختن و دانستن نکتۀ پیشین است. هنر و ادبیات بر پایۀ عناصر تخیّل و عاطفه استوار است، اما علم بر پایۀ منطق عقلانی و آزمایش‌های لازمه. بااین‌همه، وجه مشترک هم هست و این وجه مشترک ادبیات و علم در تلاش عالم و نویسنده برای درک حقیقت، روشن‌تر به جلوه می‌آید. هر دو برای کشف حقایق تلاش می‌کنند، ولی با شیوه‌ها و اصول خاص. هر دو، هم شاعر و هم عالم، باید استعداد خداداد داشته باشند، یعنی اهل این کار باشند، برای این کار ‌زاده شده باشند؛ ورنه نه شاعر می‌شوند و نه عالم! می‌توانند کاسب بشوند و حتی عضو آکادمی و یا اتحادیۀ نویسندگان بشوند، ولی از این مکان‌ها تا شاعری و عالمی «ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا!»
    ــ  بعد حوادث معلوم سال‌های 90 شما به آلماتی کوچ بستید و حالا هم قصد بازگشت ندارید. محیط علمی آلماتی و دوشنبۀ امروز چه تفاوتی از هم دارند؟
    ــ من نمی‌خواهم دربارۀ فضای علمی دو کشور صحبت و یا قیاس بکنم. برای ادامۀ فعالیت‌های علمی خویش برایم شرایط مطلوب در آلماتی موجود است. خدای را سپاس می‌گویم و مشکلی ندارم و فکر می‌کنم که کار‌هایی که من در اینجا انجام می‌دهم مهم است، برای میهنمان نیز. من زبانمان را به شاگردانم در دانشگاه و کسانی که می‌خواهند، آموزش می‌دهم.جای پای فرهنگ و تمدّنمان را در قلمروی قزاقستان کنونی پژوهش می‌کنم و امیدوارم نتیجۀ این فعالیت‌ها در آینده بار بدهد.
    ــ شما را بیشتر در سفر می‌بینیم. در همایش و سمینار‌های بین‌المللی بیشتر در موضوع‌های ملّی سخنرانی می‌کنید. بگوید که تاجیکان را در کدام سطح می‌شناسند؟
    ــ نمی‌دانم منظورتان از «موضوع‌های ملّی» چیست! موضوع سخنرانی در این یا آن همایش بین‌المللی مربوط به موضوع همایش است که پیشاپیش اعلام می‌شود و هر کسی در همایش‌ها شرکت می‌کند ابتدا عنوان سخنرانی‌اش را ارسال می‌کند. ا‌گر مسئولین همایش ببینند که پاسخگو به درخواست ایشان است و موضوع مطابق است، از سخنران جهت شرکت دعوت می‌کنند. من در موضوع‌های مختلفی که مربوط به فرهنگ و تمدّن ماست و بیشتر مربوط به مسائل زبان و ادبیات و منابع فارسی است شرکت می‌کنم و امیدوارم در سخنرانی‌هایم حرف‌های تازه‌ای را برای تبادل نظر با دانشمندان به میان گذارم. بسیاری از سخنرانی‌های من در نشریه‌های علمی ایران، روسیه، قزاقستان و کشورهای دیگر به چاپ رسیده است. ا‌گر منظورتان از «موضوع‌های ملّی» یعنی مربوط به فرهنگ و تمدّن خودمان، درست است!
    ــ خود‌شناسی ملّی از نگاه دکتر صفر عبدالله؟
    ــ خود‌شناسی ملّی از شناخت خود شروع می‌شود. وقتی انسان خود را شناخت استعداد خود را به آن روان می‌کند که راه‌های رسیدن به کمال را دریابد. معنی خود‌شناسی شناخت انسان از آن نظر است که انسان دارای استعداد‌ها و نیرو‌هایی برای تکامل انسانی است. یکی از بزرگان فرموده بود که دانا کسی است که قدر خود را بشناسد و در نادانی از آن همین بس است که ارزش خویش را نشناسد.
    آدمی تنها از راه خود‌شناسی به دیگر‌شناسی دست می‌یابد و خداوند در قرآن می‌فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید! مراقب خود باشید، ا‌گر شما هدایت یافتید، گمراهی کسانی که گمراه شده‌اند به شما زیانی نمی‌رساند» (سورۀ 5، آیۀ 105).
    خوب، وقتی شما خود را می‌شناسید، خود را در محیطی می‌شناسید که بزرگ شده‌اید. شما با ‌تبار خویش آشنا می‌شوید و می‌شناسید. برای خویشتن‌شناسی طبیعی است که به سؤال جاویدان «از کجا آمده‌ایم و به کجا روانه‌ایم» پاسخ می‌جویید و هرقدر بیشتر در این کاوش معرفت پیدا کنید، همان قدر ملّت خویش را بیشتر شناخته‌اید؛ یعنی باز برمی‌گردیم به مسئلۀ فراگیری دانش. از نظر من هیچ بی‌سوادی دنبال خود‌شناسی ملّی نیست. بزرگانی مثل بوعلی سینا، فردوسی طوسی، نظامی گنجوی، ناصر خسرو، شهاب الدّین سهروردی و بزرگان دیگر قوم ما دنبال خود‌شناسی ملّی بودند و در این راه کار‌های عظیمی را به انجام رسانیدند که ما و شما خود را بیشتر بشناسیم. این موضوع جدّی است و تعریف‌های مذهبی هم دارد که شاید در موردی مناسب به آن بپردازیم.
    ــ از عمر، از فعالیت‌های علمی راضی هستید؟
    ــ نه! هرگز از خود راضی نیستم. فکر می‌کنم در بسیار موارد غافل مانده‌ام. از آنکه خدای یکتا به من سلامتی داد سپاسگزار بوده‌ام، ولی اشتباهاتی هم داشته‌ام. سرمایۀ بزرگ ملّت ما ادبیات است و هیچ چیزی در جهان ما را بیش از ادبیاتمان معرفی نکرده و نمی‌کند. من تلاش کردم که در حدّ توان خود ادبیاتمان را بیشتر بشناسم. فلسفۀ زندگی ما در ادبیاتمان است و منطقمان هم در ادبیاتمان است. همچنین جهان‌بینی و مسائل اجتماعی نیز در ادبیاتمان تجسّم یافته است، ولی همین ادبیاتمان جنبه‌های منفی هم داشته است که باید آن را نیز بشناسیم. بخشی از این ادبیات آرمان‌گرا که ما داریم، به قول استاد محمّدعلی اسلامی ندوشن، عوالمی در مقابل ما می‌گذارد که جنبۀ عملی برای آن‌ها تصوّر‌ناپذیر است. این به آن معناست که ادبیاتمان ما را تخیّلی کرده و تا حدّی ما را رانده و از مسائل روزمرّه بیرون کرده است. ما با ادبیات خود باید طوری روبه‌رو شویم که جنبه‌های مثبت را از منفی جدا کنیم. من هنوز در آغاز راهم که توانم به پهنا و ژرفای این ادبیات بی‌نظیر برسم و آن را یاد بگیرم، که سره را از ناسره جدا بکنم.
    ــ سپاس از شما!
برگزفته از سایت فرهنگستان زبان ادب فارسی http://www.persianacademy.ir/fa/Y170194.aspx

ارسال نظر جدید